تبليغاتX
 پشت شیشه احساس
 

دل تبرئه شد

 

مي دونست احتمالا آخرين كلمه اي كه مي شنوه: «خداحافظه!» خودشو بارها براي شنيدنش آماده كرده بود، دلش راضي به شنيدنش نمي شد اما انگار چاره اي نبود! از هر مسيري كه رفته بود آخرش به بن بست «خداحافظ» ختم شده بود، ‌اما همچنان توي اون مسير پرپيچ و خم دنبال راهي مي گشت كه آخرش «سلام» باشه!

ديگه عقلش از اين همه اصرارِ مستمر دل خسته شده بود، نمي فهميد چرا اينقدر تلاش مي كنه! فقط انگار اونم توان «نه» گفتن به دلي كه اين همه پر حرارت بودو نداشت و به ناچار سكوت كرده بود.

.

.

.

با ترس و لرز نشست و گوش به حرفاش سپرد. مهم نبود چي مي گه، هر چي مي گفت حتما درست بود، فقط نگه «خداحافظ»!

اي كاش مي تونست دوستش نداشته باشه ...

.

.

.

سكوت شد ... بوي خداحافظي به مشام مي رسيد، تپش تند قلبش گواه پايان بود. سعي كرد از آخرين لحظه ها و آخرين نگاه ها آرامشو بيرون بكشه و براي هميشه تو قلبش حفظ كنه ... بايد مي پذيرفت كه تو پازل زندگي تعداد خونه هاي ثابت و اجباري بيشتر از خونه هاييه كه مي شه حركتشون داد!‌

.

.

.

داشت بر ميگشت، گامهاشو آروم بر مي داشت تا شايد درياي مواج دلش فرصت بيشتري براي آروم شدن داشته باشه ... يه بغض سنگين تو گلوش بود كه فكر مي كرد نبايد بشكنه،‌ نمي خواست جلوي عقلش كم بياره و فكر مي كرد تحمل يه بار سنگين تو گلو بهتر از ضايع شدن جلوي عقله!

ثانيه ها با غصه نگاش مي كردن، ولي كاري از دستشون بر نمي اومد. درياي دلش پر از موجهاي بلندي بود كه مي خواستن از چشماش بيرون بريزن، اما مقاومت مي كرد... موج پشتِ سر موج و مقاومت پشتِ مقاومت ....

 

ديگه تحمل نداشت، قدرت موجها اينقدر زياد شد كه عقل هم خودشو به كناري كشيد و قول داد كه سرزنشش نكنه، و اون بغض، شكست!

 

اشك پشت اشك ... قطره ها به سرعت از هم سبقت مي گرفتند و روي گونه ها مي دويدند ... زلالي اشك ها تنها منظره قشنگ اين دلتنگي بود.

خيسي گونه ها كم كم داشت آرومش مي كرد ... به آيينه نگاهي انداخت تا چهره آغشته به عشقي كه حالا تمام صورتشو پوشونده بود ببينه ...

از ديدن حرارتش لذت مي برد، از ديدن تك تك قطره هايي كه از اعماق دلش جاري شده بودند لذت مي برد، ‌دوست داشت بتونه همشونو ببوسه... اونها تنها چيزايي بودن كه مي تونستن آرومش كنن.

 

اون آرامشي كه از آخرين لحظات و نگاهها وام گرفته بود كم كم داشت خودشو نشون مي داد. سعي كرد خودشو جمع و جور كنه و لبخند بزنه، سرخي چشمها و گونه هاش كنار يه لبخند، نقاشي زيبا و دلنشيني بود ...

ديگه شهادت اشك ها توي دادگاه عقل براي تبرئه شدن دلش كافي بود ...

 

دل، تبرئه شد!

 


 

نوشته شده توسط زینب در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت


حس لذت

کنار پنجره ایستادم ...

 

چقدر روز قشنگیه، آسمون صاف و آبیه آبی، تلالو نورهای طلایی خورشید لابه لای برگهای جوان رخنه کرده ... وای که رنگِ سبز برگهای تازه متولد شده، چقدر منو به وجد میاره ... از دیدن این منظره غرقِ در لذت شدم

چشمامو بستم و گذاشتم باد حسابی نوازشم کنه، تازه فهمیدم چقدر دلم نوازش می خواست و چقدر احساس تنهایی می کردم

حالا، حالِ بهتری پیدا کردم، چقدر خوشحالم که می تونم از طبیعت لذت ببرم. می تونم تنهاییمو با درختها و آسمون و خورشید قسمت کنم و دیگه احساس تنهایی نکنم. ازینکه تو این دنیای پر حسرت می تونم یه دلخوشی بی منت و همیشگی داشته باشم خوشحالم.

کاش همیشه دلم همینقدر کم توقع باشه، کاش همیشه چشمم لیاقت دیدن زیباییها رو داشته باشه، کاش همیشه روحم بتونه از این زیباییها حس لذت رو بیرون بکشه ...

 

خدایا ممنونم ... به خاطر این همه نعمت


 

نوشته شده توسط زینب در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت


عقل و دل

غباری در هوا پیداست و راه، مسدودِ مه شده است... سمت و سوی جاده را نمی بینم! ... چشمهایم خسته از فشارِ برای بیشتر دیدن ... و چه تلاش عبثی!

ذهن در هجومی از اوهام و افکار، مدتهاست که می جنگد و دل، خسته از جدل ذهن همچنان گوشه ای کز کرده و به دور از هیاهو و در هاله ای از آرامشِ ساختگی سکنی گزیده است.

برف همه جا را سپید پوش کرده است و جادوی خیال در پی یافتن گل یخ زده­ی پنهانِ در برف، مدتهاست که خود را به بازی گرفته است ... و چه بازی شیرینی!

و عقل می خندد... از این همه رویا...! از این همه تخیل شیرین که مرا سرگرم خواهد کرد! و من جز نگاهی اخم آلود، بر او که گاه جز خنده ای در سکوت، پاسخی بر من نمی گوید، کلامی نخواهم گفت. چرا که سفرِ در خیال، و امیدِ در طوفان را دوست دارم ... حتی اگر عقل بر من خشم گیرد و آمرانه مرا نهی کند!

چرا که گواهی دلم را بیش از مصلحت اندیشی و منفعت طلبی عقل دوست دارم و آنچه که دل بر من شهادت می دهد بیش از استدلالِ عقل می پسندم!

ولی افسوس که نمی دانم تا کی وتا کجا اینگونه خواهم ماند و اینگونه زندگی خواهم کرد!

دلم می خواهد تا پایان عمر، و عقلم می خواهد تا پایان روز! و من روزها را خواهم پیمود و مبارزه خواهم کرد به امید آنکه عمر پایان یابد و دل پیروز شود، اما دریغ ...

عقل همچون همیشه با سبدی پر از قاعده و قانون، حساب و استدلال و جدی و محکم به میان می آید، و دل، با دستی خالی و کلامی از مهر و وفا، که در حساب عقل قیمت چندانی ندارد به میان آمده است ... و این مبارزه تا کی؟! ... نپذیرفتن تا به کجا؟! .... نمی دانم.

 

روز به پایان رسیده است، اما هنوز نگاه نافذ دل و کلام گیرای مهر و وفا در دلم شوری برپا خواهد کرد ... و من بر عقل خواهم خندید! چرا که روز به پایان رسید و من، همچنان سبد پر از خالیِ دل را به سبد پر از حساب و کتابِ عقل، برتری خواهم داد ...

 


 

نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:28 موضوع | لینک ثابت


اوج

آسمونِ آبی، رنگ ملایم و رویایی گلهای رز، عطر خوش درخت یاسی که داره همه رو مست می کنه، نسیم ملایم و خنک بهاری که قلبتو جلا می ده، و سکوت و سکوت و سکوت ...

یک قلم و یک کاغذ، یک قلب پر چوش و خروش، یک دست عاشق و یک دنیا کلمه و واژه که دارن بهت کمک می کنند تا پرواز کنی ...

فشار دستاشونو که دارن دستامو بلند می کنند و بهم پرواز یاد می دن احساس می کنم ...

اما من هنوز سنگینم، هنوز سنگین تر از اونیم که بنونم پرواز کنم ...

شاید هنوز دلم رو زمینه!

یعنی حرفهای نگفته ی زمینیمو فراموش کنم و برم؟! مطمئن نیستم که پشیمون نمی شم! ...

 

واژه ها دارن صدام می کنن، نسیم داره نوازشم می کنه ... انگار می دونه در مقابل نوازشش بی اختیار می شم، بهم می گه:

بپر ... غصه رو رها کن ... پرواز کن .... ازین قفسی که برا خودت ساختی خارج شو، دنیا پر از قفس نیست! اگرم قفسی هست برای اینه که ارزش آزادی بعدشو با تمام وجودت احساس کنی.

دنیا کوه بلند و نقطه اوج هم داره که بتونی از روش بپری، خودت اون پایین ایستادی!

دستِ منو بگیر ...

بیا بالا ...

بالاتر ...

تو می تونی بپری ...

تو می تونی پروازو یاد بگیری ...

 

بی اختیار دارم بالا می رم ... هیجانِ اوج گرفتنو تو قلبم احساس می کنم ... دلم می خواد هرگز دستمو رها نکنه ... این حمایتو دوست دارم ...

 

دارم سبک می شم ...

چرا هیچ وقت نفهمیده بودم اون پایینا ایستادم؟!

.

.

حالا رو اوجم ...

نسیم دستمو رها کرده، اما اینقدر غرق لذتم که نمی خوام به نبودنش فکر کنم ... حرفاشو تو ذهنم تکرار می کنم:

تو می تونی بپری، می تونی پرواز و یاد بگیری ... خودت اون پایین ایستادی!

 

همیشه نقطه اوجی برای پریدن هست، فقط کافیه بفهمی اون پایینا ایستادی ...

 


 

نوشته شده توسط زینب در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت


باران که می بارد

 

 باران که می بارد، تو می آیی                      باران گل ، باران نیلوفر

باران مهر و ماه و آیینه                              باران شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی                      از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز                         با ابر و آه و آسمان، جاری

 غم می گریزد، غصه می سوزد                   شب می گدازد، سایه می میرد

تا عطر آهنگ تو می رقصد                         تا شعر باران تو می گیرد

از لحظه های تشنه دیدار                           تا روزهای با تو، بارانی

غم می کُشد ما را و می بینی                      دل می کِشد ما را، تو می دانی

 

 


 

نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت


گل بر سرِ دار

 

 

عجب از آن دل خونی که "تو" را دار کشید!

دار، ماتم زده از پستی ایام، گریست!

 


 

نوشته شده توسط زینب در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:52 موضوع | لینک ثابت


سرگردانی

 

در غروبی خیال انگیز و در حضور دلِ گرفته و آتشینِ آسمان، دلِ سرشار از خیالم را در عظمتِ سرخیِ آتش گونه اش پنهان می سازم و صورتم را مهمان نوازش نسیمی دل انگیز خواهم ساخت....

قدم خواهم زد و با آسمان سخن خواهم گفت، از آنچه تاب گفتنش را به زمینیان ندارم، و آسمان چه جوانمردانه، با نوازشی دل انگیز مرا در آغوش می فشارد، و من بی اختیار سر بر شانه های ابر خواهم گزارد و اشک خواهم ریخت ...

ابر با من خواهد بارید و اشکِ مرا از دید زمینیان پنهان خواهد کرد ...

آه که چه مهربان، طبیعت مرا به آرامش می سپارد ... آنچنانکه زمینیان هرگز نخواهند توانست!

آنگاه که با ابر باریدیم، آزاد و سبک، رها خواهم شد و اندکی سوارِ بر ابر، در عرصه آسمان پرواز خواهم کرد و در اوج، قصه های تکراری مردمان را خواهم دید که چگونه بی تاب، در پی نقطه شروعی دوباره سرگردانند !

 

کاش می توانستم تا همیشه در آغوش آسمان آرام بگیرم، اما افسوس که سهم من نیز از زندگی، قصه تکراری ای بیش نیست که مدتهاست در پی نقطه ای برای شروع دوباره­ی آن سرگردانم ....

 


 

نوشته شده توسط زینب در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت


من به دنبال تو می گردم

گاه در تاریک تنهایی

در پی خورشید می گردم

در پی قلبی پر از آرامش و ایثار

در پی دستی پر از احساس می گردم

در میان ظلمت و تاریکی دل ها

من به دنبال دلی پر نور می گردم

 

مهربان قلبی که ماءوای دلم گردد

مهربان دستی که آرامش دهد جان را

بی کران روحی که در یابد

این دل آبی تنها را

 

چشمه تکرارها جاریست

جاری اندر روح خاموشم

جاری اندر این تن سرد و

این دل تبدار مدهوشم

 

گرمی خورشید را خواهم

تا به دست آرم نشاطم را

تا بیابم نوگل پنهان

در میان خار و طوفان را

 

من به دنبال تو می گردم

ای که تنها، در پی نوری

ای که بیداری و شب ها را

در پی خورشید، می پویی

 

ز ی ن ب

 آذر 86  

 


 

نوشته شده توسط زینب در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 18:28 موضوع | لینک ثابت


دارم به سرنوشت فكر مي كنم

 

دارم به سرنوشت فكر مي كنم

 

يعني قراره با من چكار كنه؟

يعني قراره با كدوم كشتي نجات به يه ساحل امن برسم؟

يعني توي اين درياي مواج زمانه مي تونم شنا كنم و خودمو نجات بدم؟

مي تونم رو پاي خودم بايستم؟

مي تونم دستمو به جايي نگيرم و روي بند زمانه راه برم؟

 

يعني مي تونم توي اين شلوغي دنياي اطراف، در بين اين همه آدمهاي جورواجور، در بين اين همه قلبهاي تنگ و تاريك، توي اين راههاي پر هراس و پر خطر، توي اين همه دامهاي پر فريب، خودمو پيدا كنم و اون راه باريكه روشن و پر از صفايي كه گلهاي رنگي سقفشو پوشونده و نسيم خنك عشق و صلح و دوستي از داخلش به بيرون مي وزه و آدمو غرق شادي مي كنه، گم نكنم؟

آره..... آخه احساس مي كنم كه ديدمش،  اما انگار گاهگاهي آدما با عبورهاشون جلومو مي گيرن و من مضطرب از گم كردنش از بين هزار تا روزنه كوچك دنبال نورش مي گردم و نمي ذارم گم شه...... اما سخته

خدايا گاهي حس ميكنم چقدر خوب و درست زندگي كردن سخته........چقدر ساده و سالم بودن توي اين دوره و زمونه بزرگي مي خواد.....چقدر ديدن اون راه نوراني و اصيل در بين اين همه راه فرعي و نوراي رنگي سخته

خدايا...... انگار بازم بايد كمكم كني

 

چقدر دوست دارم ساده و قشنگ و بي ريا زندگي كنم......... چقدر دوست دارم پاك و آرام و مطمئن از اين دنيا برم..... چقدر دوست دارم گرمي دستاتو هميشه رو پشتم احساس كنم

خدايا.......چقدر دوست دارم هميشه دوستم داشته باشي

 

با دستاني گشوده... با عشقي بي پايان ....با قلبي لبريز از شوق..... هميشه در انتظار تاييدت خواهم ماند   

 


 

نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 15:38 موضوع | لینک ثابت


و عشق آفریده شد

 

یک لحظه ناب، یک احساس کمیاب، یک موسیقی دلنواز، یک دست نیاز، یک آرامش واقعی، یک نوازش گرم، یک عطر دلنشین، گرمای آتشین

آن چیست که همه را در خود دارد..... آن چه مفهومی ست که همه را ،یکجا، به تو هدیه می دهد؟ آن چه نوری ست که چراغ دل تو را تا ابد روشن نگاه خواهد داشت؟

و عشق، چگونه زاده شد؟

خداوندا، چگونه عشق را آفریدی؟ چگونه کوله باری از معنا را در آن جای دادی؟ چگونه دنیایی از راز و نیاز را، اوج و فرود را، شور و نبوغ را در آن نهادی؟

چگونه این حس لطیف و این شور دلنشین را آفریدی؟ این چه حسی است که قلبی را به تپش وا می دارد و سری را به سجده!؟

گامی را به جلو می راند و عقلی را با تمام بزرگیش به عقب، پیش می رود و می راند و تو نمی دانی که چگونه گام بر می داری! چگونه حرکت می کنی! به کدامین سو می روی! فقط می دانی که در حرکتی، حرکتی پرشور، انرژی ای پر بار، با قلبی در هیجان، با چشمانی پر فروغ و نگاهی پر امید

آری، که معجزه می کند این حس ناب و پر شور عشق، گرمای دلنشینش را با جان و دل می پذیری و سوز و گدازش را می پرستی و در انتظارش می نشینی

چگونه آفریدی آن را؟...... چگونه خلق کردی طعم خوشش را که نظیری برای آن نیست!

 


 

نوشته شده توسط زینب در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 18:53 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting